دنبال ردّ پای تو
|
بی تو چگونه می شود از آسمان نوشت |
از انعکاس ساده رنگین کمان نوشت |
|
این یک حقیقت است که بی تو بهار من |
باید چهارفصلِ زمان را خزان نوشت |
|
در این جهان بی دروپیکر خدای ما |
دستان سبزپوش تو را سایبان نوشت |
|
دنبال ردّپای تو گشتم، نیافتم |
گویی خدا نشان تو را بی نشان نوشت |
|
می خواستم تو را بنویسم ولی نشد |
با من بگو چگونه تو را می توان نوشت؟ |
|
جنگل همیشه نام تو را سبز خواند و بس |
دریا تو را برای خودش بی کران نوشت |
|
دیدم تمام ثانیه ها با تو می زند |
باید تو را همیشه «امام زمان» نوشت |
طیبه چراغی
باور نمی کنم
همیشه به یاد داشته باش:
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،مردمانی هستن که برای داشتنزندگی مثل
زندگی تو و بودن به جای تو هرکاری حاضرن بکنن....
همچنین وقتی از وضع غذات شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه
نانی میمیرند....
پس....
از آنچه هستی شادمان باش....
و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....
--
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد
پرواز گل
پرستوی مهاجرم چرا ز لانه میروی
اگر ز لانه میروی چرا شبانه میروی
قرار من ،
شکیب من ،
مهاجر غریب من ،
فدای غربتت شوم ،
که مخفیانه میروی!
حیات جان ،
امید دل ،
علی بود ز تو خجل ،
که با کبودی بدن ز تازیانه میروی.
نخند!
نخند!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
ادامه مطلب
بی نان هم حاضری بنده باشی؟
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و
ادامه مطلب
هبوط
این کلمه هبوط را خیلی میشه تفسیر کرد
خیلیها این کلمه را که میشنوند یاد مرحوم دکتر شریعتی می افتند
راستش من هم تا همین چند وقت پیش همینطور بودم اما یک اتفاق جالب برام افتاد که حالا یک باب جدید برای تشریح هبوط برام باز شد
یک روز میخواستم برم میدان امام ایستگاه شریف سوار مترو شدم قطار که به ایستگاه نواب رسید چند تا از این دستفروش ها سوار شدن
یکی شون خیلی ژولیده بود اصلاً حال خوشی نداشت اتفاقاً از همشون هم سریش تر بود میومد روبرو آدم می ایستاد زل میزد به چشمات هی تکرار میکرد یک جوراب بخر
جوراباش را که نگاه میکردی حالت بهم میخورد
ولی خوب یا باید یک جوراب میخریدی یا اینکه طرف حسابی میرفت رومخت
یک آقای دیگه ای هم تو قطار نشسته بود از این تیپ های فرهنگی فرنگی و اهل کتاب از اول که سوار شد مشغول خوندن کتاب بود
حالا فکر کن دستفروشه صاف رفت روبروی این شازده فرنگی همش تکرار میکرد یک جوراب بخر یک جوراب بخر درست انگار مثل این گرامافون های قدیمی سوزنش گیر کرده باشه
یک دفعه این شازده ما از کوره در رفت به دست فروشه گفت چقدر مزاحم میشی از رو هم که نمیری اصلاً امروز از خونه بیرون اومدی یک نگاه تو آینه به خودت انداختی نکبت
بیچاره دستفروشه یک نگاه به شیشه روبرو انداخت موهاش رو مرتب کرد و برگشت به طرف گفت تو که خیلی با سوادی
میدونی هبوط یعنی چی ؟
بعد هم یک نگاه به کتاب شازده انداخت و گفت هبوط یعنی من یک روزی برای خودم کسی بودم رفتم جنگ مجروح شدم جانباز شدم حالا هر کاری را نمیتونم انجام بدم
مجبورم بیام جلوی تو بی ارزش ازت بخوام یک جوراب ازم بخری
ببین دنیا همیشه اینجوری نمیمونه
بعد هم روشو برگردوند که بره یک دفعه تیر خلاص را زد و گفت اگه خدای من خدا باشه نیازی ندارم که تو ازم جوراب بخری من که تا حالا دست خالی خونه نرفتم
صبر و استقامت بر اطاعت و فرمانبرداری از خدا
یکی از بزرگترین الگوهای صبر و استقامت بر اطاعت و فرمانبرداری از خدا و
در راه خدا، آرایشگر دختر فرعون است. روزی موهای دختر فرعون را شانه می
زد و مشغول آرایشش بود که شانه از دستش افتاد. و گفت: بسم الله (فراموش
کرد، چون ایمانش را مخفی نگه داشته بود، ولی مؤمن اینگونه است؛ اخلاقمان
ما را لو می دهد) در این هنگام دختر فرعون گفت: پدرم خدا است؟ آرایشگر
گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است. دختر گفت: آیا توخدای دیگر ی غیر
از پدرم داری؟ او گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است. دختر گفت: به
پدرم می گویم و این کار را هم کرد. فرعون به او گفت: آیا توخدای دیگری
غیر از من داری؟ زن آرایشگر گفت: پروردگار من و تو خداست. فرعون گفت:
آیااین زن فرزندی دارد؟ گفتند: چهار فرزند که یکی از آنها شیر خوار است.
فرعون گفت: آنهارا بیاورید و گوی مسی نیز بیاورید و آتش را در آن روشن
کنید تا ذوب شود. سعی کن تصور کنی که چه اتفاقی خواهد افتاد، خودت را به
جای آرایشگر قرار بده.
فرعون پسر بزرگش راگرفت و از زن پرسید: آیاخدایی جز من داری؟ او گفت:
پروردگار من و تو الله است. آنها پسر راجلو چشمان مادرش در آتش انداختند.
پسر شروع به جیغ و داد کرد تا اینکه زغال شد و از بین رفت. پسر دوم و
سومش را نیز گرفتند و زن پاسخی جز اینکه پروردگار من و توالله است،
نداشت. آن دو را نیز به کام آتش انداختند.این صحنه جلوچشمان مادر اتفاق
می افتد. نوبتفرزند شیر خوار رسید، اینجا قلب مادر برای فرزند شیر خوارش
سوخت. او را محکم گرفت. در این هنگام کودک شیر خوار به صدا در آمد وگفت:
صبور و بردبار باش مادر، چون تو بر حق هستی. پس بچه و مادرش را در آتش
انداختند.
می بینم که از این قصه متأثر شدید و قلبتان به شدت به درد آمد. پیامبر
اکرم ـ صلی الله علیه وسلم ـ می فرماید: «بینما أنا أعرج فی السماء شممت
رائحة طیبة ما سمعت مثلها من قبل، فقلت: یا جبرئیل! ما هذه الرائحة؟ قال:
هذه رائحة ماشطة بنت فرعون وأولادها الأربعة »
«وقتی به آسمان بالا می رفتنم بوی خوشی به مشامم رسید که تا به حال چنین
بویی به مشامم نخورده بود. گفتم: ای جبرئیل! این بو چیست؟ گفت: این بوی
آرایشگر دختر فرعون و چهار فرزندش است.»
خدایا! در غم و شادی اشک از چشمان سرازیر می شود!
(إنما یوفی الصابرون أجرهم بغیر حساب)، [الزمر: 10].
«قطعاً به صابران اجر و پاداششان به تمام و کمال و بدون حساب داده می شود».
واسه بهار
آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟
فامیل دور: واسه بهار.
از در بسته دزد رد میشه ولی از در باز رد نمیشه.
وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر میکنه یکی هست که در ُ باز
گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر میکنه کسی نیست ُ یه عالمه
چیز خوب اونتو هست ُ میره سراغشون دیگه.
در باز ُ کسی نمیزنه. ولی در بسته رو همه میزنند. خود شما به خاطر اینکه
بدونی توی این پسته دربسته چی ئه، میشکنیدش. شکسته میشه اون در.
دل آدم هم مثل همین پسته میمونه.
یه سری از دلها درشون باز ئه. میفهمی تو دلش چی ئه. ولی یه سری از دلها
هست که درش بستهاس. اینقدر بسته نگهاش میدارند که بالاخره یه روز مجبور
میشند بشکنند و همهچی خراب میشه.
آقای مجری: در دل آدم چهجوری باز میشه؟
فامیل دور: در دل آدم با درد دل ئه که باز میشه.
علی علیه السلام
مردم در مسجد جمع بودند و دور پیامبر را گرفته بودند و از ایشان سوال می کردند و ایشان هم با لبخندی مهربان و پدرانه جواب می دادند.
چند نفری که سوال کردند کسی بلند شد و گفت:
- یا رسول الله! دانش آدم چگونه بوده است؟
این سوال که پرسیده شد دیگران هم قبل از پاسخ پیامبر، از دیگر پیامبران پرسیدند؛
- صبر ابراهیم چطور؟
- زهد یحیی چگونه بوده است؟
- موسی چطور؟
- سلیمان؟
- جمال یوسف؟
مردم در حال پرسش بودند که شخصی بلند شد و فریاد زد:
- مردم! به پیامبر مهلت دهید که پاسختان را بدهند.
آخر پیامبر چگونه به همه ی این سوالات یکجا جواب دهند!؟
مهلت دهید تا تک تک جواب دهند.
در این لحظه سکوت مجلس را گرفت و همزمان امیرالمومنین علیه السلام وارد مسجد شدند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا علی ابن ابیطالب را دیدند لبخندی زدند و انگشت اشاره اشان را به سمت ایشان نشانه رفتند و به مردم فرمودند:
« آنکه می خواهد به دانش آدم، فهم نوح، حلم ابراهیم، زهد یحیی بن زکریا و توانمندی موسی بن عمران بنگرد، باید به علی بن ابی طالب نگاه کند.»
« خداوند به علی، آن مقدار از فضل داده است که اگر بین ساکنان روی زمین تقسیم شود، همه را فرا خواهد گرفت، و از فهم، آن مقدار داده است که اگر بین زمینیان تقسیم شود، همه را بسنده است. نرمش او را به نرمش لوط، اخلاقش را به اخلاق یحیی، زهدش را به زهد ایّوب، بخشندگی اش را به بخشندگی ابراهیم، زیبایی اش را به زیبایی سلیمان بن داوود و قدرتش را به توان داوود تشبیه کرده ام.»
« آن که میخواهد به جمال یوسف علیه السلام، بخشندگی ابراهیم علیه السلام، زیبایی سلیمان و قدرت داوود بنگرد، به این [ مرد] نگاه کند.»
بهار
عطر بهار
لب دیوار شکست
و هوا،
پر شد از بوی خدا...
همه
جا آیت اوست،
دیدنش آسان ست
سخت آن ست که نبینی او را...
این روز ها
این روز ها نوازنده قابلی شده ام
دلم شور می زند
چشمانم تار!!
هنوز فرصت هست!
فرشته از شیطان پرسید:
قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟
شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».
---------------------------------------------------------
شیطان پرسید:
قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟
فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست»
...
بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
ادامه مطلب

